تبليغاتX
پرواز تا اوج


پرواز تا اوج

وقتی که با صدای گریه هامون به انتظارپدر و مادرمون با اومدن به این دنیا خبر دادیم از هیچ چیز این دنیا و آدمهاش خبر نداشتیم. نقطه ی شروعمون رو اونجا رقم زدند و هیچ کسی از نقطه ی پایان خودش خبر نداشت که کجا و کی باید با صدای گریه ی بقیه بخوابه. واقعا بعضی وقتها توی این نقطه ی پایان ها میمونم که بدون هیچ خبری سرزده به سراغ ما آدمها میاد و وقتی خبرشو میشنویم میگیم: من که دیروز دیدمش خوب بود، اینکه دیروز از سفر اومد، اینکه حالش بهتر از من بود، اینکه تازه داماد شده بود، اینکه به بدبختی خونشو ساخته بود ، اینکه این همه دوید تا وام جور کرد تا مغازشو راه بندازه ، اینکه تازه بچه هاشو یکی یکی بیرون کرده بود و....................... . همه تعجب میکنیم و شاید تا چند روز توی فکرش فرو میریم. واقعا تا حالا فکر کردیم ممکنه نقطه ی پایان ما کجا باشه ؟؟؟؟

باور کنیم که دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم ارزش خیلی از نامهربونی ها و ظلم ها رو نداره. یه جوری باید رفتار کنیم که بعدها حسرتشو نخوریم که چرا ما این کارو نکردیم و دیگه هم نمیتونیم انجام بدیم چون نقطه ی پایان زودتر از به خود اومدنه ما اتفاق افتاده. دنیامون  خیلی عجیبه. شاید  بیشتر سوار شدنها توی دنیا دست خودمون باشه اما پیاده شدن دست ما نیست. یک لحظه و آنی ممکنه  با اون نقطه برسیم در حالیکه هیچ کسی انتظارشو نداره. شاید داریم راه میریم، داریم رانندگی میکنیم، یه جا نشستیم، داریم با کسی حرف میزنیم، خوابیم و .......... سرزده به سراغمون بیاد و اون وقته که باید بدون هیچ عذر و بهونه ای راهیه سفر بشیم بدونه اینکه کسی بفهمه که ما مسافر هستیم. امیدوارم اون لحظه برای ذره ای هم که شده خودمون رو برای سفر آماده کرده باشیم.

 

پ.ن.1. دوباره دارم برا ارشد میخونم، باز هم تلاشمو میکنم و امیدوارم جواب بده.

پ.ن.2. دو هفته ای میشه این آنفولانزا با خونواده ی ما درگیر شده و همه رو خسته کرده،مزه ی غذاهای سرخ کرده از یادم رفته و تقریبا داریم شکل سوپ میشیم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:20 توسط الهه| |

هرزگاهی وقتی که پیاده میرم تا در آموزشگاه یه چیزی رو برا خودم قرار میدم که تا میخوام برسم به اونجا فقط به همونا نگاه کنم. مثلا فقط به پیرها، قیافه ی آدمها و حالاتشون، درخت ها، مغازه ها و ......... . و از همه ی اون دیدن هام یه برداشتی میکنم و بیشتر وقت ها خیلی چیزهای مشترک توشون پیدا میکنمو و به نتیجه ای میرسم.

این دفعه مغازه ها رو نگاه میکردم. صبح حدود ساعت 8:30 شروع کردم به راه رفتن و مغازه ها و چیزهایی رو که میفروختند رو نگاه میکردم. 6تا مغازه دیدم که همشون غلات و برنج میفروختند، 2 تا مغازه ی نجاری که فروشنده ی یه مغازه به سختی داشت با اره یه تیکه چوب رو اره میکرد، 3 تا قالی فروشی، 2تا کامپیوتر فروشی، 2تا مغازه ی لوازم بهداشتی و 3تا تعمیرگاه لوازم برقی.

پیش خودم حساب کردم ببین توی یه خیابون نه خیلی بزرگ و پر جمعیت این همه مغازه که از هر شغلی حداقل 2تا وجود داره. پس مشتری هاشونو از کجا میارن؟؟ توی خیابونی که رفت و آمد آنچنانی وجود نداره پس اینها چه جوری خرج و مخارجشون رو به دست میارن؟؟ و هزار تا فکر دیگه و خلاصه ناراحت شدم و همون جور که داشتم میرفتم به سر در یه مغازه که نگاه کردم دیدم نوشته: " هو الرزاق"

.............همه ی اون فکرها از سرم اومد بیرون واطمینان پیدا کردم که واقعا خدا " هو الرزاق" است و رزق و روزی آدمها دست خداست نه کسی دیگر.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 11:48 توسط الهه| |

ما ز یاران چشم یاری  داشتیم                  خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا  درخت  دوستی  برگی دهد                 حالیا  رفتیم  و   تخمی  کاشتیم

گفت و گو آئین درویشی  نبود                 ور  نه  با تو  ماجراها   داشتیم

شیو ه ی چشمت فریب جنگ داشت           ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد             جانب  حرمت   فرو   نگذاشتیم

 امسال ماه رمضون برنامه ی ماه عسل خیلی زیبا به درد خیلی از آدمها پرداخته بود و تمومیه اونهائی که به برنامه دعوت شدند به هر نحو ممکن حمایت شدند و امیدوارم که واقعی بوده باشه و براشون کارهایی که قول دادند رو انجام بدند.هر کدوم از ما ها غیر ممکنه که افراد ناتوان رو اطرافمون نشناسیم. هر کسی توی روابط روزمره خواه ناخواه  با این آدمها توی خیابون، کوچه، محل ..... برخورد میکنه.

امروز از آموزشگاه که اومدم بیرون تا نزدیک اتوبوس های واحد حدود ده دقیقه باید پیاده برم.هر روز از این راه عبور میکنم و نمیدونم چرا امروز من همه ی اینها رو دیدم. یا نبودند یا اینکه من تا حالا ندیدمشون. 5 نفر رو دیدم. 3تا زن و 2 تا مرد. 2تا زنها روی خودشون رو پوشونده بودند با چادر و فقط دستشون از زیر چادرشون بیرون بود. خانم دیگه با 3 تا بچه که هر کدوم از اونها به نحو فجیعی لباس تنشون بود و داشتند گدائی میکردند. و 2 تا مرد هم  به نظر من که سالم بودند. سرشون پائین بود و گدائی میکردند. پیش خودم گفتم  خدایا از کجا میشه فهمید که واقعا اینها محتاج هستند یا نه؟؟ آخه بعضی وقتها توی روزنامه ها هم میخونیم که بعضی گداها چقدر مال دارند.  بچه های این خانومه بدجور خسته و کثیف بودند. واقعا لحظه ای فکر کردم  آینده ی اینها چیه؟؟؟ از همشون رد شدم و به راهم ادامه دادم اما با ذهنی که درگیر بود با خیلی از سئوال ها و اینکه واقعا ما عابرها که هر روز از کنارشون رد میشیم و بعد از 1 ساعت درگیری ذهنمون با اونها و بعد فراموش کردنشون، چه کاری میتونیم انجام بدیم؟؟؟

تا اینکه نزدیک اتوبوس های واحد دست فروشی رو دیدم که 2 تا پا تا زانو نداشت و دست راستش هم تا آرنج بیشتر نبود و با دردسرها ی زیادی وسایلش رو پهن میکرد.فکر کردم این هم میتونست گدا باشه و مطمئنا مردم خیلی بیشتر از همه ی اونها به این کمک میکردند اما واقعا روی پای خودش ایستاده و با درآمدی حتی اندک زندگی میکنه. گفتم مگه چقدر از این معلولین هست توی ایران؟؟ هر چند تای هم که باشند مطمئنا از آدمهای معمولی خیلی کمتر هستند ولی هیچ پشتیبان و منبعی برای زندگی کردنشون نیست.به ماه عسلی ها دولت کمک کرد چون واقعا اگه نمیکرد خیلی بد میشد و مهمترین دلیلش این بود که  همه میدیدند پس در نتیجه به بهترین نحو برای نشون دادنه توجه خودشون کمکشون کردند اما بقیه چی؟؟؟

بقیه ای که برای حفظ آبروشون هیچ صدائی ازشون در نمیاد؟؟ کسائی با سیلی صورتهاشونو سرخ میکنند؟؟ کسائی که به برنامه ی ماه عسل دعوت نشدند؟؟؟ و هزاران هزار نفر دیگه که ما هیچ خبری ازشون نداریم و ناراحتم از اینکه جایی زندگی میکنیم که اینقدر برای خودمون دغدغه داریم که فراموش میکنیم که کسای دیگری هم هستند و دارند زندگی میکنند .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:46 توسط الهه| |

بیست و سه ساله پیش در شب 4 مهر به دنیا اومدم و وارد عالم هستی شدم. پستی و بلندی های بیشماری رو تجربه کردم که منو ساختند جوری که الان هستم و ساخته شدم. و دقیقا در همون شب یعنی شب 4 مهر یه زندگی جدیدم رو آغاز کردم.

بیست و سه شهریور هم اولین سالگرد وبلاگ عزیزم بود که به دلیل مشغله ی ذهنی و کارهایی که داشتم نرسیدم بیام و بهش تبریک بگم. توی این یک سال خیلی چیزها ی جدیدی از دنیای مجازی یاد گرفتم وبا خیلی ها آشنا شدم و واقعا خوشحالم که تونستم دوستای خوبی داشته باشم.

وبلاگ نویسی دنیای خیلی جالبیه که واقعا میتونم بدون اغراق بگم که بینهایت در بیان حرفهام راحت هستم و میدونم که دوستام هم خیلی با من راحت هستند و نظرشون رو بدون هیچ  اکراهی بیان میکنند.امیدوارم بتونیم توی این دنیای مجازی همیشه برای همدیگه مفید باشیم. برای همه آرزوی موفقیت میکنم.

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:28 توسط الهه| |

راهیست راه عشق که هیچش  کناره  نیست         آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست

هرگه  که دل به  عشق  دهی خوش دمی بود        در کار خیر حاجت  هیچ  استخاره  نیست

 

هر لحظه و زمان های زندگی ممکنه برامون یه فصل و شروع تازه ای رو رقم بزنه که خیلی میتونه توی زندگیهامون موثر باشه و تغییری کلی رو پدیدار کنه که باید فکر و جسم و همه ی وجودمون رو با اون تغییر مهم تطبیق بدیم. تا چند روز آینده داره  یه فصل جدیدی توی زندگیم شروع میشه که باید منم باهاش یکم تغییر کنم.

 دلم برای خیلی چیزها تنگ میشه. خیلی چیزهایی که من با ورود به این دنیای جدید باید باهاشون خداحافظی کنم. چند سال عمرمو باهاشون سپری کردم اما لحظه ی پیاده کردن بعضی از آنها و سوار کردن خیلی چیزهای دیگه توی این ایستگاه زندگیم رسیده. ایستگاهی که باید خیلی چیزها رو بار سفر خودم بکنم و سوار بشم تا دوره ی جدید زندگیم رو باهاش آغاز کنم و تا آخرش برم . توکل به خدا همیشه همراهم بوده و امیدوارم تا آخرش همراهم باشه و لحظه ای از اینکه من خدای بزرگ و مهربونی دارم رو فراموش نکنم. امیدوارم که تونسته باشم بهترین ایستگاه رو برای توقفی اندک انتخاب کرده باشم.

پ.ن.1. عید همگی مبارک باشه و نماز و روزه هاتون قبول حق.

پ.ن.2. از تاخیر طولانی مدتم معذرت میخوام، یه نفر اینجا هنوز و همیشه محتاج دعاهای گرم همتون هست.

پ.ن.3. برای همه ی دوستان گلم آرزوی خوشبختی و زندگیه سبزه سبزی رو دارم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:39 توسط الهه| |

 همیشه برای کسائی که خیلی دوستشون داریم، حاضریم همه کاری بکنیم، بعضی وقت ها خیلی از حرف ها رو تحمل کنیم و به خاطر اونها کلامی حرف نمیزنیم و بدون هیچ چشم داشتی چون واقعا دوستشون داریم. و مطمئنی به عنوان یه تکیه گاه محکم همیشه میتونی روشون حساب کنی. اما وقتی که روز میشه و همه چیز پیدا، اون وقته که میفهمی اون قدر ازش دوری که حتی فکرشم نمیکردی و اون قدر که تو براشون جونتم میدادی این خبرها نیست و خیلی راحت از کنارت میگذرند. بعضی وقت ها به خودم میگم کاشکی من اینقدر هوای همه رو نداشتم  و خیلی چیزها رو به خاطر بقیه تحمل نمیکردم. اما واقعا اخلاقم اینه و نمیتونم.

دارم به این فکر میکنم که نکنه این اخلاقم بخواد منو از خودم و جایی که هستم عقب بندازه. باید برا همه محدوده ای رو برا خودم درست کنم و دیگه غیر ازپدر و مادرم برای هیچ کسی از جونو دلم نگذرم. باید سعی کنم زندگی خودم رو دریابم که لحظه ای نخوام عقب بیفتم.

ماه عسل برنامه ی قشنگیه، حرف جالبی رو چند شب پیش شنیدم که میگفت:

برای خودت زندگی کن و برای دیگران زندگی باش.

پ.ن.1.یک نفر اینجا بدجور محتاج دعاهای گرم تک تک شماهاست.

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 23:26 توسط الهه| |

 توی کارهای آدم  و بیشتر توی تصمیم گیری ها اهم و مهم وجود داره. اهم ها همیشه مطمئنا مهمتر هستند اما مهم ها هم لازمه ی آنها هستند. آدم واقعا توی تصمیم گیری های بزرگ  باید جوری عاقلانه برخورد کنه که چشمشو روی خیلی از خواسته هاش ببنده و به اهم ها فکر کنه. آینده ی آدم از همین جاها دیگه قلم میخوره. و احساس میکنم که تنها خود آدم میتونه با فکر بهترین تصمیم رو بگیره.

بابابزرگم خدا بیامرز همیشه میگفت:" بابا وقت تصمیم گیری های بزرگ دوتا کاغذ بردار و بدی ها و خوبی ها رو توش بنویس بعد از اینکه نوشتی ببین کدوم رو باید بر دیگری ترجیح بدی." راه کاره خوبیه.

بعضی وقت ها میگم کاشکی آینده برای آدم روشن بود و تا آخرش آدم میفهمید چی میشه، اما حس میکنم طعم زندگی به همین ندونستن اتفاقائیه که قراره بیفته. اینکه ندونیم و باهاش روبه رو بشیم. اما تفکر آدم و راه کارائی که پیش میگیره تا حدی میتونه  تضمین کننده ی اتفاق های خوب باشه اما بعضی وقت ها هم روزگار دستش درد نکنه بدجور آدم رو از کرده ی خودش پشیمون میکنه.

همیشه توکلم به خداست و از اون میخوام که به همه و من تا بهترین تصمیم کمک کنه.

پ.ن.1. نماز و روزه های همگی قبول باشه

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:58 توسط الهه| |

نمیدونم در موردم چی فکر میکنین.چند وقتیه یه سری مسائل برام گیج کننده و مبهم شده. یه سری از مسائل اعتقادی که نمیدونم واقعا هست یا اینکه برامون ساختند. چند وقت پیش با خوندن مطلبی راجع به وجود گروهی به نام حجتیه که فهمیدم از بعد از انقلاب شروع به فعالیت کردند این مسئله ها برام گیج کننده تر شده. واقعا دارم با تمومه وجودم حس میکنم که خدا(نعوذ بالله) این غولی نیست که برامون توی ذهنمون مجسم کردند. احساس مسکنم مسائلی رو که بیان کرده خیلی راحت تر از اینی باشه که ما داریم انجام میدیم.

چرا این همه محدودیت برای همه به اسم اسلام درست کردند، من اعتقاد دارم قرآن کتاب دین ماست پس من به نوبه ی خودم فقط حرف اون رو قبول دارم. به خدا اگه به معنای اون توجه کنیم خیلی چبزها رو با درایت خودمون میتونیم تشخیص بدیم. چیزهای فوق العاده قشنگی توی قرآن هست که شاید هیچ کس به اونها توجه نکنه. اکه فقط اندکی به اونها توجه میکردیم شاید این افکار و اعتقادات پوچ و بی مورد توی جامعه رخنه نکرده بود.

اگه یکم به جای حجاب ظاهر به حجاب درونمون توجه میکردیم دنیامون زیبا تر میشد. به خدا حجاب درون خیلی قشنگ تره.  دروغ نگیم، غیبت نکنیم، به همدیگه کمک کنیم، دست همدیگه رو بگیریم نه اینکه همدیگه رو از پشت به زمین بزنیم، شرایط موفقیت همدیگه رو فراهم کنیم نه اینکه فقط به فکر خودمون باشیم، راستگو و صادق باشیم و ............................. اینها هستند که به انسانیتمون ارزش میده، اینها فرق بین ما و بقیه ی مخلوقات خدا هستند. چه فایده داره که من به ظاهر چادر یا مقنعه ی خودم رو تا توی چشمم بکشم اما بوئی از انسان بودن و انسانیت نبرده باشم؟؟؟؟ به خدا اگر همه با جنبه رفتار میکردند و هر دختر و پسری از نظر حجاب برای خودش محدوده ای عقلانی و منطقی ایجاد میکرد شاید این وضع الان ما نبود. اینها دوست دارندکه ما نسبت به همه چیز کر و کور باشیم اما به خدا ما جوونها همه چیز رو میفهمیم خیلی بهتر از اونها، اما هیچ وقت نگذاشتند که افکار کهنه و پوچشون ذره ای از بین بره و هر روز دارند برامون پررنگ تر میکنند.

چرا اینقدر بی اعتقادی توی دنیای الانمون وجود داره؟؟ چرا از همون بچگی بچه ها از همه چیز زده میشند؟؟ به خاطر اینه که دارند از همون بچه گی بهمون سخت میگیرند و از همه چیز زده میکنند. جلوه ی زیبای خدا و رحمت هاشو و فرمانبرداری از معبود رو خیلی قشنگ تر میشه براشون گفت. خدا خیلی بزرگه.

خدای ما خیلی زیباست اما اینها دارند با این افکارشون جلوه ی نازیبائی رو از معبودمون بهمون نشون میدند. نمیدونم چه جوری میونم از این تفکرات نجات پیدا کنم. خیلی سخته که هر لحظه این تفکرات بیاد جلوی چشم آدم. شاید روزی دیگر.....................

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:8 توسط الهه| |

چند روز پیش با چندتا از دوستام رفتیم سینما فیلم " درباره ی الی" رو دیدیم. کلیت فیلم خیلی جالب نبود اما یه جای فیلم برام از همه جالب تر بود. ترانه علیدوستی از شهاب حسینی پرسید که چرا از خانومت جدا شدی؟( شهاب حسینی توی آلمان ازدواج کرده بود) بهش گفت: یه روز صبح از خواب بیدار شدیم و دست و صورتمون رو شستیم، بی مقدمه بهم گفت:

" همیشه پایان تلخ بهتر از تلخیه بدونه پایانه."

و ما فردای اون روز از همدیگه جدا شدیم.

این جمله خیلی برام جالب بود و از اون روز توی ذهنم مونده. واقعا آدم یه موضوعی رو حتی تلخ و خیلی سخت رو تموم کنه خیلی راحت تره که بخواد با اون تلخی سالهای سال زندگی کنه.بعضی شکست ها که ما واقعا نمیخوایم اما مجبور هستیم بپذیریم  برامون پایان تلخی در پیش داره که حتی میتونه خیلی بد به روی روحیاتمون تاثیر داشته باشه اما تموم شدنش شاید یه جوری به صلاحمون بوده.کل فیلم میتونم بگم خیلی جالب نبود.

 پ.ن.1. تابستون هم داره به سرعت برق و باد رد میشه.یه تابستون پر از ماجرا و اتفاق که همشون داره کمرنگ میشه و داره همش از یادها میره.

پ.ن.2. شنیدم 12 مرداد روز تنفیذ حکم ریاشت جمهوریه.

پ.ن.3. دروغگو سگه !!!!!!

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:23 توسط الهه| |

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی                      احوال  فلک  جمله پسندیده بدی

ور  عدل  بدی  بکارها  در  گردون                        کی خاطراهل فضل رنجیده بدی

"خیام"

دوباره امروز با یکی از افراد گوسفند گرگی برخورد داشتم. نمیدونین امروز حالم از واژه ی انسانیت و انسان بودن به هم خورد. همه به فکر منافع خودشون هستند، نمیتونم بگم همه اما اکثریت.  توی برخورد اول جوری برخورد میکنند که آدم احساس میکنه چقدر آدم با شعور و فهمیده ایه، اما همین که یکم  کارشون رو براشون راه بندازی شروع میکنن به چفتک زدن اونم از نوع چفتک به طاق. نمیدونم ما ها هم باید گرگ باشیم؟؟؟ فعلا این گوسفند گرگی ها که بیشتر از همه دارن پیش میبرند اما احساس میکنم یه جائی گرگ صفت بودنشون به زمینشون بزنه اونم بدجور. امروز رسما دوباره چوب صداقت داشتن و ساده  بودن توی کارم رو بدجور پس دادم. نمیتونم گرگ باشم اما نمیخوام که گرگ ها با درندگیشون حقم رو ازم بگیرن. به هر جوری شده از حقم دفاع میکنم تا بفهمه همچین خبری هم نیست که فکر میکنه. قدرت وجایگاه بالای افراد نباید حق هر کاری انجام دادن رو به اونها بده. دیگه طرفه کسائی که ریش دارند و 2 الی 3 تا انگشتر توی دستشون دارند (یه نشونه ی دیگه ی اینها اینه که طرفدارسرسخت جومونگ هم هستند )  عمرا نمیرم.

از همه ی کسائی که عوض شدن قالب وبلاگم رو تبریک گفتند تشکر میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 22:44 توسط الهه| |


Design By : Night Skin